امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

امیر - عسل مامان

دایی مسعود

این عکسا ماله عید92 . دایی مسعود عاشقته تو هم عاشق اون و البته عاشق رفتن به اتاقش. می دونی چرا ؟ برای اینکه توی اتاقش هر چی که تو بخواهی یه جا می تونی داشته باشی . تلوزیون و ضبط و لب تاپ کتاب و از همه مهمتر تن تاک           ...
30 فروردين 1393

مسافرت اصفهان

تعطیلات عیدسال ٩٢ رفتیم اصفهان . خود خود اصفهان ها. خونه پسر خاله مامان و ... قبلش هم که یادته پشت بازار ، دعوا و بزن بزن ... خود اصفهان من یک بار توی مجردیم رفته بودم اونم فقط بازار امام . ولی امسال که با خونواده بابا مرتضی رفته بودیم تو هم بودی رفتیم سی و سه پل، عکسشو ببین! اصلا" آب نداشت . بعضیها می گفتن از قصد جلوی اب و گرفتن ، نمی دونم هر چی که بود رودخونه خشک خشک بود ما که نتونستیم زاینده رود پر آب و ببینیم   زاینده رود این شکلی بود اینم یک عکس از روی پل   ...
30 فروردين 1393

درس خوندن امیررضا

 از علاقت به کتاب و مداد و خودکارم هر چی بگم کم گفتم. نگاه کن چه خوشکل خودکار گرفتی دستت . انگار که یه نویسنده حرفه ای هستی          اینجا اتاق سیپیده است یا به قول خودت " سی " که میزشو تصاحب کردی و داری مشق می نویسی   ...
30 فروردين 1393

خاله مژگان

این عکسا رو به افتخار خاله مژگان که هر روز به وبلاگت سر می زنه گذاشتم     اینجا گوشی موبایل بابا مرتضی رو یواشکی برداشته بودی و اومدی یه گوشه یواشکی مثلا" حرف بزنی   این شیرین کاریها هم ماله وقتاییه که میریم خونه مامانی. گوشی تلفن از دست تو آسایش نداره.   ...
30 فروردين 1393

چند تا از اولین ها

این عکس ماله اولین مسافرتته . توی این عکس ٥٤ روزه ای. یادته روز تولد باباست     این عکسم ماله اولین زیارتته . امامزاده هاشم توی جاده شمال     این عکسم ماله همین ماهه (١٣ دی)  که رفتیم مشهد. با عسل خاله هر دو تا اولین بارتون بود. بعدا میگم که چی کارا کردین  تو و عسل ...     ...
30 فروردين 1393

عید 93

تعجب نکنید امروز همین طوری می خوام پست جدیدبذارم اینم تریپ ٩٣ امیر رضا     اینم تا حدودی سفره هفت سینه   ...
30 فروردين 1393

تولد تو

این عکس موقع تولدته درست یک ساعت بعد   این اولین نگاه تو و بابا مرتضی   اینم خاله که رفتی تو بغلش ...
28 فروردين 1393

تولد یکسالگی امیررضا

می خواستم به ترتیب وقایع برات بنویسم . ولی دیدم خیلی طول می کشه تا به تولدت برسه . برای همین تصمیم گرفتم هر چی که اومد بذارم . دیگه تقدم و تاخرشو بی خیال... برای تولدت تصمیم داشتیم فقط خواهرها و برادرامونو دعوت کنیم و به اصطلاح خودمونی باشیم ولی از اونجاییکه همیشه نظرات خیلی های دیگه رو هم باید در نظر بگیریم کار وسعت پیدا کردو به خاله و دایی و دختر خاله و ... کشیده شد. در هر صورت ما که خوشحال شدیم . دوست داشتیم تا حدی که خونمون ظرفیت داشت مهمون دعوت کنیم . خدا نگهداره خاله فاطی رو که همه کار کرد از تزیین خونه گرفته تا درست کردن تم تولد و ... تازه مهمون از شهرستانم داشتیم باورت می شه دایی رضا هم اومد تولدت ..   راستی کیک تول...
28 فروردين 1393